اسیر شماره 11791

متن مرتبط با «روزهای» در سایت اسیر شماره 11791 نوشته شده است

روزهای خوب خوب خوب 10

  • نیلوبلاگ

    روزهای خوب خوب خوب 10 پرونده ها در حال تموم شدن بود ولی خبری نشد حالا دیگه بی محابا پاهام سست شد و به زور میتونستم سرپا بایستم تموم حواسم به چندتا پرونده باقیمانده بود و متوجه نشدم که از قد و هیکل معمولی خودم هم دیگه کوچیکتر شده بودم نمیدونم یکی مونده به آخر یا آخرین پرونده بود که گفت:حمیدرضا حیدری فرزند رمضان منم با خوشحالی و دستپاچگی گفتم حاضر و همه خندیدند چون باید میگفتم :الله....تازه متوجه شدم که باید خودمو صاف کنم و یه کم روی سرپنجه بلند شدم و در حالیکه به زمین چشم دوخته بودم و با گامه...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب حوب خوب 11

  • نیلوبلاگ

    روزهای خوب حوب خوب 11 راننده پیاده شد و ما همچنان داخل مینی بوس نشسته بودیم ...بچه ها واکنش های گوناگونی داشتند و یکی میگفت ای بابا ...اینجا دیگه کجاست؟؟ یکی جوابش رو داد اینجا پایگاه آموزش بسیج هست و من قبلا اینجا  اومدوم و آموزش دیدم باز چرا اینجا آوردن مون ...؟!!یکی دیگه گفت خب پادگان های آموزشی همه شون پرند و ظرفیت ندارند حالا دیگه اینجا آموزش میدهند...هرکی یه چیزی میگفت که یه نفر گفت :اینجا که هتل گلدن بل هست؟؟ من نگاهش کردم میانسال بود و از بزرگترهای گروه چندتا تار سفید رو ادامه سبیلها...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب خوب خوب 12و13

  • نیلوبلاگ

    روزهای خوب خوب خوب 12و13  روزهای خوب خوب خوب 12 یکی از پاسدارها ما رو به سمت آسایشگاه هدایت کرد و سالن کوچکی بود با تخت های 3 طبقه ی کنار همساک مون رو زیر تخت گذاشتیم و داشتیم لباس ها مون رو عوض میکردیم تا لباس ها مناسب تری که همرا مون بود را بپوشیم که یکی از بزرگتر های جمع گفت هر چقدر لباس زیر و شلوار گرمکن دارین زیر لباس تون بپوشین خودش هم دوتا مچ بند رو گرفت به قسمت آرنجش بست و سریع لباسش رو پوشید و ما هنوز لباس مون رو عوض نکرده بودیم که گفتند : ناهار ..همه به سمت سالن غذاخوری دویدند و تو...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب خوب خوب 16 و 17

  • نیلوبلاگ

    روزهای خوب خوب خوب 16 و 17 صدای تیر بیخ گوشم منو به خود آورد و اونطرف تر پاسدار محمودی مربی بدنسازی (همون صبحیه ) رو دیدم که با نگاهی خاص که مخلوطی از تهدید و غیظ و هشدار بود داشت منو می پایید و من سریع و الکی یه جفت از کفش بچه ها رو از روی زمین برداشتم و انگار که کفش خودمه گذاشتم تو قفسه ........زیرچشمی یه نگاه به  سمتی که مربی (محمودی) بود انداختم ولی رفته بود و من سریع رفتم  و توی صف قرار گرفتم درس اون روز ما راجب آمادگی شخصی و فنون نبرد تن به تن بود یه چندتایی از فنون دفاع شخصی رو بهمون ...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب خوب خوب 9

  • نیلوبلاگ

    ما چیزی برای گفتن نداشتیم و تازه متوجه شدیم که سرکارمون گذاشتن و با این ترفند خواستن ما رو از سرشون بازکننن . ولی بازم از رو نرفتیم و با قیافه ای حق به جانب شروع کردیم به پاسداری که حالا دیگه رسما میخندید اعتراض کردن که شما باید ما رو پذیرش کنید و ما رو سپاه فرستاده و اگه ما رو راه ندین براتون مسئولیت داره و ازین حرفها که صد البته گوشش پر بود از انواع و اقسامش. ولحظاتی بعد به نگهبان دستور داد ما رو ببرند بیرون!!...ما چند ساعتی بیرون در موندیم ولی فایده ای نداشت و عصر شد یکسری از پاسدار ها داشتند...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب خوب خوب 14 و 15

  • نیلوبلاگ

    xa0روزهای خوب خوب خوب 14xa0...هرچند از سمتی میومد که پام کفشxa0بود ولی اصلا امیدی نداشتم که بتونم از چنگش در برم.......تنها برگ برنده من تاریکی هوا بود و از سمتی که میومد نور چراق درست از مقابلش میتابیدسرم صافxa0و بالاxa0بود،سینه ام رو هم پر باد کرده بودم و دادم جلو ولی چشمهام را تا اونجا که جا داشت به سمتش برگردوندم تا ببینمش ولی بخاری که از نفس های همرزمان توی صف بیرون میومد نمیزاشت تا دقیقا ببینمش...پای برهنه ام رو پشت پای کفش دارم طوری قایم کردم تا در زاویه دیدش قرار نگیره و هرچند اون آروم ج...

    ادامه مطلب