روزهای خوب خوب خوب 12 

یکی از پاسدارها ما رو به سمت آسایشگاه هدایت کرد و سالن کوچکی بود با تخت های 3 طبقه ی کنار هم

ساک مون رو زیر تخت گذاشتیم و داشتیم لباس ها مون رو عوض میکردیم تا لباس ها مناسب تری که همرا مون بود را بپوشیم که یکی از بزرگتر های جمع گفت هر چقدر لباس زیر و شلوار گرمکن دارین زیر لباس تون بپوشین خودش هم دوتا مچ بند رو گرفت به قسمت آرنجش بست و سریع لباسش رو پوشید و ما هنوز لباس مون رو عوض نکرده بودیم که گفتند : ناهار ..همه به سمت سالن غذاخوری دویدند و توی صف قرار گرفتند و قسمت ورودی یه کم ازدحام شد که دیدم مسئول آموزش اومد و یه چندتا بشین و پاشو و یه کم سینه خیز همه را برد و اون چندنفر جلویی رو هم یه کم بیشتر

بالاخره درب سالن باز شد و همه از ترس تنبیه مثل بچه آدم آهسته و متین وارد شدیم و و با ظرف هایی که غذای مختصری توش بود در دست به سمت صندلی ها رفتیم و نشستیم و سریع غذا رو خوردیم و رفتیم به سمت سالن نماز و نماز رو خوندیم و بعدش بلافاصله بخط مون کردند و باز دوباره به مسجد رفتیم و اولین جلسه آموزش که کلاس عقیدتی بود شروع شد و بعد یکساعت یه ده دقیقه ای راحت باش دادند و بچه ها تازه تونستند راحت دور و برشون رو نگاه کنند که کجا هستند و موقعیت شون چه جوریه یه محوطه با سوویت و پلاژهای متعدد بود که دوطرف خیابونی که بسمت دریا میرفت ادامه داشت و از بین پلاژها هم کوچه هایی بود که به پشت میرفت و انجا هم همینطور

چندتا جای نگهبانی هم وجود داشت که توش نگهبان بودند و توی کوچه ها و دوطرف درب ورودی هرپلاژ هم فضایی گلکاری شده بود و شمشادهای زرد و ابلق داشت

هنوز محو اطراف بودم که صدای فرمانده بلند شد ازجلوووووووووووووووووووووو....باید تا نظامش بلند نمیشد ما خودمون رو به جاهاییکه برامون مشخص کرده بودند میرسوندیم و بخط میشدیم....همه بدو به سمتش دویدیم و سریع بخط شدیم

طبق معمول جندتای آخر باید تنبیه میشدند ولی اینکار رو نکرد و یه پاسدار جدید بود و خودش رو خاکی معرفی کرد و بعدش ما رو به داخل نمازخانه برد و برامون کلاس اسلحه شناسی گذاشت و شروع به معرفی اسلحه ها کرد و اولین اسلحه آموزشی مون هم ژ-3 بود.

البته اکثر ماها اسلحه ژ-3 رو قبلا آموزش دیده بودیم توی مسجد. از طرف بسیج میومدن و به همه آموزش میدادند ولی خب اینجا مفصل تر بود و به هر کدوم مون هم یه اسلحه دادند تا همراه با مربی باز بکنیم و دوباره ببندیم این کلاس هم تموم شد و بعدش دوباره اون سپاهی ریش بلند اومد و با صلوات همه رو همون داخل به خط کرد و چندبار بشین پاشو داد و چند دور دورمون چرخید و با صدای بلند فریاد زد : بش( همون بشین  هست)

دوباره گفت: ب پا(همون برپا )....

این " بش" "پا" دادن ها چنددقیقه ای ادامه داشت

بعد چند دقیقه ماها رو نشوند و با صلوات حرفاشو شروع کرد و گفت من برادر محمودی هستم مربی تاکتیک و آمادگی جسمانی و بعدش رفت جلوی تخته سیاه و نوشت بسمه تعالی و بعدش نوشت منطقه عملیاتی....و راجب وضعیت زمین و مناطق عملیاتی و جغرافیای جنگ و میدان جنگ برامون گفت و هرچه بیشتر میگفت من به جغرافیا که اصلا از درسش خوشم نمیومد علاقه مند تر میشدم وقتی از تفاوت راس جغرافیایی و خط راس نظامی و عملیاتی گفت و از خط پرتاب آتشبار که یک نمودار هندسی کامل هست حرف زد من به هندسه که عاشقش بودم عاشقانه تر باور کردم

کلاس ایشون هم تموم شد و بعدش ما رو بیرون بخط کرد و پیراهنش رو در آورد و به بقیه هم گفت پیراهن ها تون رو در بیارین و اونایی که پیراهن اضافی و مچ بند و این چیزا داشتند رو از صف بیرون آورد و به یه بردار سپاهی دیگه تحویل داد تا....و ما رو بخط کرد برد به سمت دریا و رفتیم توی شن و ماسه شروع کرد به دویدن و ما هم پشت سرش

حسابی ما رو توی غروب دریا دواند و نزدیکی ها اذان مغرب ما رو برگردوند به سمت پادگان و بخط شدیم و بدون استحمام و فقط با آب یه کم عرق مون رو شستیم و من یه لحظه رومو به طرف دریا کردم و قرمزی غروب دریا رو که همیشه دوست داشتم دوباره دیدم ولی اینبار خیلی برام دلتنگ کننده بود نمیدونم شاید بخاطر سختی هاش بود یا اینکه تا اون غروب هیچ غروب ساحل را دور از خانه و داداش هام نبودم

توی همین افکار صدای عجلو بالصلوه بلند شدو همه به سمت نماز خانه به راه افتادیم  

روزهای خوب خوب خوب 13 

خیلی سریع و تند و تیز بسمت نمازخانه رفتم و ایستادم تو صف جماعت . 

نماز مغرب رو خوندیم و پیشنماز مون یکی از برادران پاسداری بود که درس عقیدتی هم بین دو نماز برامون گذاشت و راجب یکی از جنگ های صدر اسلام برامون صحبت کرد و ذکر مصیبتی از کربلا خوند و بعدش نماز  عشاء رو خوند و.... 

بعداز نماز من همونجا یه کوچولو دراز کشیدم  

داشتم به علی که نتونست بیاد فکر میکردم و اینکه الان کجاست و داره چیکار میکنه و هنوز داشتم دنبالش میگشتم که صدایی از بیرون بلند شد که :....برادرا  ، شااام.... 

سریع بلند شدم و بسمت آشپزخانه رفتم و از قیافه بچه هایی که غذا در دست داشتند میشد فهمید که زیاد راضی به نظر نمیرسند ولی من با اینکه خیلی گرسنه ام بود اصلا تمایل به خوردن نداشتم یه حس عجیبی داشتم معجونی بود از دلتنگی ، واهمه و ابهام ...نه بخاطر اینکه مسیری که انتخاب کردم جای تردید داشت چراکه از همه چی بگذریم حداقلش این بود که برای میهنم و مقابله با متجاوزین به کشورم میرفتم و این اصلا جای شک و تردید نداشت ولی از خودم و اینکه آیا میتونم از پس این مرحله بر بیام و دوره را تمام بکنم واهمه داشتم ؟!! چون هم به خونه و هم به علی خیلی وابسته بودم   

(البته نیومدن علی هم توی القای این حس بی تاثیر نبود) 

نمیدونم چرا تا این قسمت از روزهای خوب خوب خوب ،زیاد از علی نگفتم نمیدونم شاید تا اونوقت چون باهاش بودم زیاد دیده نمیشد و الان که نیست بیشتر میبینمش  

به هرحال ، غذا رو گرفتم و رفتم روی میز نشستم و  شروع کردم  به خوردن ، فکر کنم شامی بود و نون و سبزی و صد البته چای که جونم بهش بسته بود 

حین غذا چه ظهر و چه شب یک فلاکس استیل پر از چای همیشه بود که من عادت زیادی به چای داشتم اگه یک هفته چیزی بم نمیدادند و فقط چای داشتم عین خیالی نبود 

اونوفتها زیاد شکمو هم نبودم و اگه شام هم نمیخوردم برام خیالی نبود ....شام را خوردم و رفتم بسمت خوابگاه ..... نشستم رو تخت و بچه ها نیمه بیهوش دراز کشیدند و بعضی ها هم شوخی شون تازه گل کرده بود و داشتند میگفتند و میخندیدند.... 

یه سری ها هم تو حال خودشون بودند. 

 یکساعتی گذشت که خاموشی زدند و این یعنی باید خوابید ...رفتم دراز کشیدم و خستگی اجازه نداد تا به چیزی فکر کنم ...خواب ...خواب 

فکر کنم یه نیمساعتی خوابیدم که صدای عجیبی بلند شد ....گرررررررررررررروووم!!!!! 

همه بلند شدند و یکی دوتا هم نمیدونم تو رویا چی دیدند که بلند نشده فریاد میزدند و ناله میکردند من هم دروغ چرا ترسیده بودم ...فکر میکردم باز خبری شده یا باید بریم بیرون ولی دادو هوار نمیکردم... 

با دنبال کردن نگاه خواب آلود و چشمهای نیمه باز بچه ها به پایین متوجه شدم یکی از بچه ها از طبقه دوم تخت افتاد پایین . 

رفتیم پایین و بلندش کردیم و دست و پا و بدنش رو بازدید کردیم و دیدیم نه،الحمدلله چیزی نشده و سالمه یه کم ترسیده بود 

خب حقم داشت آدم توخواب باشه و یکدفعه ازفاصله 2 متری بیفته پایین و ...یه چندتایی داشتند میخندیدند و خیلی ها هم جلوی خنده شون رو گرفته بودند

وقتی حالش سرچا اومد به طبفه پایینی  یکی از همونایی که داشت میخندید گفت: مردحسابی من بهت نگفتم من میفتم ....نزدیک بود دست و پام بشکنه ... 

خب منم میرفتم میفتادم...دست و پای من بشکنه خوبه؟!!! 

حرفاشون داشت بیخ پیدا میکرد که یکی از طبقه اولی های تخت کناری گفت بیا جامون رو عوض کنیم و اومد رفت طبقه سوم خوابید... و ختم بخیر شد.. 

هرچند بعضی ها هنوزهم داشتند میخندیدند ولی  من خوابیدم و یه وقتی بیدار شدم که بلندگو داشت قرآن پخش میکرد و از بیرون هم صدای عجلو بالصلواه بلند بود و اکثرا تو خواب بودند و من بلند شدم سریع رفتم به سمت بیرون تا زیاد تو صف نمونم و .... 

نماز صبح اول وقت و جماعت رو تجربه نکرده بودم ..حس و حال خوبی داشت ازطرفی چون شب خیلی زود خوابیدم سبک بودم و سرحال ...بعد نماز زیارت عاشورا رو خوندیم چون هنوز تو ایام محرم و صفر بودیم 

زیارت عاشورا تموم شد که از بیرون فریاد پاسدار محمودی بلند شد و "ازجللللللللللللو نظام "ش شروع شد و باید سریع خودمونو میرسوندیم بهش و بخط میشدیم ...من سریع بسمت درب خروجی رفتم و دیدم کفشام اونجایی که گذاشته بودم نیست 

دوباره و سه باره گشتم ،نبود .... 

لای کفشهایی که رو زمین ولووو بود یه لنگه ش رو دیدم و تا رفتم بگیرمش هجوم بچه باعث شد که نتونم ببینمش و دوباره  بین پاها و کفشهای عجله گمش کردم . 

بالاخره موفق شدم یه لنگه رو بپوشم ....از دومیش خبری نبود

دیگه "ازجللللللو نظام "برادر محمودی هم تمام شد و  جز چند نفر مثل من بفیه بخط شده بودند و من ناامید از پیدا کردن کفش ..با یه پای برهنه رفتم توی صف تا حداقل درد پا رو بکشم نه تنبیه نظامی 

اول صبحیه کی میخواست کلاغ پر و سینه خیز و ....بره  

رفتم توی صف و پای برهنه م رو  کنار اون یکی جمع کردم تا یه وقت نبینه.

ولی چشمهای تیزبین مربی به لنگه کفش کنار ورودی نمازخونه خورده بود و بعداز "خبردار" دادن ،اومد و آروم  و زیرچشمی به پاهای بچه ها نگاه میکرد و از صف اول شروع کرد و من ،وسطهای صف دوم بودم ...هرچند از سمتی میومد که پام کفش بود ولی اصلا امیدی نداشتم که بتونم از چنگش در برم.......