برگشتیم خونه و باز همه تا ما رو دیدند با لبخندی که نمیدونم از دیدن مون بوده یا از دست از پا درازتر برگشتن مون استقبال کردند. فردا صبح دوباره رفتیم بسیج و اعتراض کردیم که چرا اینکار رو باهامون کردند ولی فایده ای نداشت . و تا اعتراض مون بیشتر میشد با جملات دستوری و آمرانه ما رو به بیرون ساختمون هدایت میکردند و باز دوباره برگشتیم خونه و موقع نماز مغرب رفتیم مسجد و بسیج محله و ازشون خواستیم تا کاری برامون بکنند ولی مسئول بسیج هم کاری از دستش بر نمیومد
نمیدونم چند روز گذشت تا اینکه یک غروبی باز توی بچه ها ولوله افتاد که قراره عملیات بشه و نیاز به نیرو دارن و برای همین روزهای آینده خبرهایی میشه. بعد نماز مغرب رفتیم توی دفتر بسیج مسجد و ازشون خواستیم که ایندفعه دیگه ما رو اذیت نکنند و ازشون قول گرفتیم که....
چند روز گذشت و دوباره یکروز صبح که روز اعزام نیرو هم برای جبهه و هم برای آموزشی بود رفتیم بسیج و محل اعزام نیرو....از اون روزهای پرخاطره بود .چون رزمندگان اعزام مجدد برای رفتن جبهه بودند و صفرکیلومتر ها برای رفتن به آموزش ...خیابانهای اطراف بسیج پر بود از جمعیت ...مادرانی که برای بدرقه پسرهای جوان شون اومده بودند و خیلی ها هم میدونستند که این میتونه آخرین دیدار شون باشه...خانمهای جوانی که بعضی ها شون بچه کوچولوهایی رو توی بغل داشتند و غم فراق و دلهره بی یار شدن و استرس آینده بچه هاشون نمیزاشت که چشمه ی جوشان چشم هاشون بخشکد و پسر کوچولو هایی که پیشونی بند های باباهاشون رو میگرفتند و به سرشون میبستند تا زودتر بزرگ شن و دختر کوچولو هایی که مثل بچه گنجشک های روزهای بارانی خودشون رو به سینه ی بابا چسبونده بودند و چشمهای نگران شون هم نمیتونست گامهای باباها رو سست کنه...لحظاتی بعد مسئول اعزام نیرو اومد و اسامی رو میخوند و باز هم دست چین میکرد و درشت ها رو یه ور و کوچیکها رو یه ور دیگه بخط میکردند ...و بازهم مثل همیشه من نگران بودم برای نخوندن اسمم و موندن و برگشتن به خونه!!!
یکسری ها رو خوند ولی اسم هیچکدوم از ما نبود تا اینکه سری دوم پرونده ها رو آوردند و گفت این اسامی کسانیه که باید برن آموزش و اسم هرکسی رو که میخونم با اشاره دست من به دو گروه تقسیم میشن و سر جاهاشون قرار میگیرند و منظم و مرتب و بدون هر حرفی متظر میمونند تا اعزام بشوند
و شروع کرد به خوندن ، اسامی بزرگتر ها و قویترها یکطرف و کوچیکترها و ضعیف تر ها رو طرف دیگه به خط میکردند هر چی از تعداد پوشه های رنگ وارنگ کمتر میشد و به تعداد صف دو طرف بیشتر میشد من خودم رو صافتر و راست تر میکردم و کم کم داشتم رو پنجه هام بلند میشدم تا جزو بزرگتر ها قرار بگیرم ولی اسمم رو نمیخوند و ...
پرونده ها در حال تموم شدن بود ولی خبری نشد حالا دیگه بی محابا پاهام سست شد و به زور میتونستم سرپا بایستم تموم حواسم به چندتا پرونده باقیمانده بود و متوجه نشدم که از قد و هیکل معمولی خودم هم دیگه کوچیکتر شده بودم نمیدونم یکی مونده به آخر یا آخرین پرونده بود که گفت:حمیدرضا حیدری فرزند رمضان منم با خوشحالی و دستپاچگی گفتم حاضر و همه خندیدند چون باید میگفتم :الله....
تازه متوجه شدم که باید خودمو صاف کنم و یه کم روی سرپنجه بلند شدم و در حالیکه به زمین چشم دوخته بودم و با گامهای حساب شده و متمایل به سمت گروه قویتر ها راه افتادم که مسئول اعزام نیرو یه نگاهی به من و بعدشم به پاهام کرد و با چشمش بهم فهماند که
اسیر شماره 11791...ما را در سایت اسیر شماره 11791 دنبال میکنید
برچسب: رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها, نویسنده: بازدید: 210