راننده پیاده شد و ما همچنان داخل مینی بوس نشسته بودیم ...بچه ها واکنش های گوناگونی داشتند و یکی میگفت ای بابا ...اینجا دیگه کجاست؟؟ یکی جوابش رو داد اینجا پایگاه آموزش بسیج هست و من قبلا اینجا  اومدوم و آموزش دیدم باز چرا اینجا آوردن مون ...؟!!

یکی دیگه گفت خب پادگان های آموزشی همه شون پرند و ظرفیت ندارند حالا دیگه اینجا آموزش میدهند...

هرکی یه چیزی میگفت که یه نفر گفت :اینجا که هتل گلدن بل هست؟؟ 

من نگاهش کردم میانسال بود و از بزرگترهای گروه چندتا تار سفید رو ادامه سبیلهای پر پشتش دیده میشد 

هنوز داشتیم به تفاسیر و تحلیل های گروه گوش میکردیم که راننده اومد بالا و درب بزرگ و تقریبا خاکی رنگ روبرو مون باز شد 

چندتا از پاسدار های بلندقامت و توپر که لباس پلنگی با رنگ های خاصی داشتند با اسلحه های یوزی و کلاش تاشو آنطرف پیدا بودند و چندمتری که مینی بوس داخل رفت دستور ایست دادند و گفتند پیاده شین ...

بچه های صندلی های جلو درحال پیاده شدن بودند که یکی از اون پاسدارها گلنگدن رو کشیدو چندتا تیر دور و بر شون شلیک کرد و گفت یالله ...بخواب روزمین و اونا هم سریع خوابیدند و نیمه خیز و سینه خیز رفتند چندمتر آنطرف تر و بقیه هم همینطور یک دفعه ترس و ذلهره اومد سراغمون چند نفر هم ناله های متفاوتی کردند و بقیه هم همینطور و بالاخره همه پیاده شدیم و اونا یه چند دقیقه ای ما ها را با انواع تنبیه های نظامی که راحت ترینش بشین و پاشو بود حسابی تکوندن و بالاخره ما رو منظم و مرتب با از جلونظام و خبردار به ستون 7 نفره وایستاندند و شروع کردند به بیرون آوردن چند نفر و جابجا کردن اونا که یکی از پاسداراها سراغ یکی از بچه ها رفت و از صف کشیدش بیرون و گفت چیز خنده داری دیدی بگو تا ما هم بخندیم و یه شلیک به زیر پاش کرد و گفت بخواب ..اونم خوابید ،سینه خیز و کلاغ پر شروع شد تا رسید به یه سراشیبی بعدش اون قلتوند و فلتوند تا اینکه هرچی خورده بود بالا آورد 

چندتایی که سرشون رو برگردوند تا ببینند چه خبره رو هم از صف بردند بیرون و بهشون گفتند راحت نگاه ش کنید و اونا هم خوابوندن و شروع کردن به......!!! 

تو این لحظه یه پاسدار خوش اندام با لباس چریکی زرد با ته ریش نمره 7 هشت اومد و جلوی ستون ایستاد و گفت: 

من پاسدار ابراهیمیان هستم و اینجا پادگان آموزشی سپاه هست و شما هم رزمندگان آینده اید که قصد دارین از این مملکت دفاع کنید پس وظیفه ماست تا شما را به یک شیر درنده تبدیل کنیم اینجا مثل جبهه جنگه و حتی توی مرحله آموزش ما شهید هم داشتیم ، زخمی شدن از اتفاقات هرشب میتونه باشه و ادامه داد ...هر کسی نمیتونه همین الان از صف بیاد بیرون 

میدونستم که نمیتونم اینجوری که اینا همین اولش شروع کردند تا آخرش پیش برم  دهنم خشک شده بود ولی  به سختی هایی که برای رسیدن تا اینجا فکر میکردم و به حرف های فرمانده دیدم نه حق با اونهاست و ما باید این فنون را یادبگیریم ...صحبت های فرمانده ادامه داشت .........توی افکارم غرق بودم ،که صدای صلوات بچه ها منو به خودم آورد و همه درحال نشستن بودند و من از بقیه داشتم عقب می افتادم که بغل دستیم سریع گوشه پیراهنم رو که از روی شلوار آویزون بود را کشید و من نشوند 

فرمانده با اشاره ای به پاسداری که درحال تنبیه بچه ها بود دستور داد که تنبیه رو تمام کنند و اونا رو بیارنشون وقتی اومدن ساق شلوار و آرنج پیراهن شون تیکه پاره شده بود و فرمزی و زلالی پوست تن شون پیدا بود 

اونا نشستند روبروی ما و فرمانده ادامه داد مهمترین اصل از امروز اطاعت از دستور فرمانده مافوق تون هست و با چند جمله ای فاطع و آمرانه گفت اطاعت از فرماندهی اطاعت از امامه...بعد یه خاطره از نحوه گزینش شدنش در گروه جنگ ها نامنظم شهیدچمران تعریف کرد

" گفت : ما وقتی برای عضویت در گروه رفته بودیم شهید چمران اومد و ما را برانداز کرد و دورمون چرخی زدو کلت کمریش را در آورد و رفت پشت سرمون و شلیک کرد یک نفری که عکس العمل نشان داد رو از گروه حذف کرد یعنی ما باید آنچنان بر واکنش های مان تسلط داشتیم که به صدای کلت زیرگوش مون هم نمیبایست واکنشی نشون بدیم....." 

بعدش لحنش یه کم مهربون تر شد و چند جمله ای از شهدا و رزمندگان گفت و دعا کرد و با یک صلوات سخنانش رو تموم کرد و بدون نگاه به بقیه رفت به طرف فرماندهی

چندلحظه بعد یه سپاهی با لباس سبز کماندویی و ریش خیلی بلند و سینه ای ستبر و دستانی ضمخت و بزرگ که کلاشینکف تو چنگش مثل اسباب بازی بود اومد و با دستور نظامی برپا خبرداد و گفت :

اینجا منطقه جنگیه و همه آماده باش

از این به بعد باید آماده باشین..... هر لحظه

هرلحظه و هر ثانیه که خواسته شد باید بخط باشین شب یا روز نداره

همیشه و همه حال آماده

موقع غذا یا حتی نماز

هرکسی سرجایی که براش معلوم شد بخط میشه

و آخرین نفری که بخط بشه حال و روز خوبی نخواهد داشت

بازم میگم و تکرار میکنم

اینجا اومدن تون با خودتون بود ولی زنده برگشتن تون با خداست

 و دوباره چندتا بشین و پاشو داد و گفت حالا تا موقع نماز و ناهار آزاد هستین ...