صدای تیر بیخ گوشم منو به خود آورد و اونطرف تر پاسدار محمودی مربی بدنسازی (همون صبحیه ) رو دیدم که با نگاهی خاص که مخلوطی از تهدید و غیظ و هشدار بود داشت منو می پایید و من سریع و الکی یه جفت از کفش بچه ها رو از روی زمین برداشتم و انگار که کفش خودمه گذاشتم تو قفسه ....

....زیرچشمی یه نگاه به  سمتی که مربی (محمودی) بود انداختم ولی رفته بود و من سریع رفتم  و توی صف قرار گرفتم درس اون روز ما راجب آمادگی شخصی و فنون نبرد تن به تن بود یه چندتایی از فنون دفاع شخصی رو بهمون یاد دادند و بعدش هم اسلحه شناسی بود که اسلحه ی آر پی جی 7 را بهمون نشون دادند و راجبش توضیح دادند و روش شلیک اون که حتما باید دونفره و با کمک همراه باشه  

کمک باید سرش رو زیر بغل آرپی جی زن بزاره و دو دستی کمرش رو بگیره و ..... 

واینکه اسلحه موشک انداز هست و جزو سلاح های ضد خودرو و ضد تانکه و ازین حرفها . من در همه ی مدت آموزش یه چش ام به درب ورودی بود که نکنه پاسدار محمودی بیاد و دوباره .... 

جلسه تموم شد و خبری از محمودی نشد و نیم ساعتی به نماز ظهر مونده بود آزادباش دادند و همه رفتند بیرون ولی من به بهانه ای داخل موندم تا ببینم  میتونم به کفشم برسم یا نه ؟!!! 

وقتی همه رفتند دیدم نه ، نخیر خبری نیست ...اصلا کفشی اونجا نبود . 

دست از پا دراز تر رفتم بسمت آسایشگاه ...توی راه وفتی نزدیکی آسایشگاه رسیدم یادم اومد که کفش امانتی هم آسایشگاهی ام  رو که از پام در اومد و لای شمشاد های فنس قایم کردم  رو بگیرم و بهش تحویل بدم  دیدم نخیر از اون هم خبری نیست .پیش خودم گفتم  حتما مربی دید که  کجا قایمش کردم رفت اونم گرفت و برد ...دیگه داشتم قاطی میکردم . آخه چی از جونم میخاد ؟؟!!!! 

میخواستم برم پیشش فریاد بزنم بگم  چرا دست از سرم بر نمیداری و کفشهام رو مصادره کردی  و نمیدی هیج بخوره تو سرم ولی این کفش امانتی رو چرا ورداشتی ؟؟!!! .....داد بزنم مرد حسابی درسته که مربی و پاسداری ولی نباید این قدر بی عاطفه باشی مگه اسیر گیر آوردی .... 

وقتی پاسدارهای دیگه و مربی های دیگه ببینند که من اینطور شجاعانه دارم حرفمو میزنم و دلم درد داره حتما می افتند سرش و کفش ها رو ازش میگیرند 

توی همین فکر بودم که خودم رو توی آسایشگاه دیدم و دوستم که کفش هاش دستش بود جلوم وایستاده و بهم میگه اینه رسم امانت داری ؟!!! 

از دیدن کفشهاش ذوق زده شدم و بغلش کردم و گفتم پس پیداش کردی ؟!! 

اونم انگار که با یه دیوانه روبرو شده باشه لب پایینش رو یه کم جلو داد و سری تکون داد و چیزی نگفت و رفت ...نشستم روی تخت و داشتم از اومدنم پشیمون میشدم که این چه مصیبتی بود  و...صدای اذان بلندگو  همه ی اتفاقها رو کمرنگ کرد و من دوباره به سمت بیرون آسایشگاه راه افتادم و یه دمپایی کنار در افتاده بود پوشیدم و رفتم ....وضو گرفتم بعدش هم به سمت نماز خونه و نماز رو خوندیم و دعا . بعد نماز راه افتادم بسمت غذاخوری و ناهار رو گرفتم و خوردم  

از همون مسیر که کمتر دیده میشدم به سمت آسایشگاه حرکت کردم داشتم از کنار آسایشگاه اولی رد میشدم که پاسدار محمودی از درب آسایشگاه اومد بیرون  تو فاصله دومتری من بود و گفتم الان اگه دمپایی رو پام ببینه دمار از روزگارم در میاره ...سریع برگشتم ولی یه دفعه فکری به سرم زد و دوباره بسمت آسایشگاه چرخیدم و توی چرخیدن به شکلی که انگار سرم گیج رفته خودمو انداختم زمین و نشستم کنار دیوار و تکیه دادم اون بنده خدا هم فکر کرد حالم بد شده اومد سراغم و گفت: چت شده؟!! حالت خوبه؟؟ 

سریع به دوتا از بچه ها که اون نزدیکی ها بودند دستور داد بیان منو بغل کنند ببرند آسایشگاه منم خودم رو زدم به بیحالی و ... 

رسیدیم آسایشگاه و من روی تخت دراز کشیدم . ازم پرسید :چی شده ؟!!کجات درد میکنه؟!!!...شکمت درد میکنه؟!! ... 

منم گفتم آره ...به بچه ها دستور داد تا برند برام از دفترش چای و نبات بیارند و خودش موند و من از ترسش چشمم رو باز نمیکردم و سرم رو به طرفین میچرخوندم و دستم رو روی شکمم فشار میدادم و یواشکی و زیر چشمی یه نگاه بهش میکردم و میدیدم نه ول کن نیست به هر حال بعداز چند دقیقه بچه ها با یه لیوان چای و نبات دردست اومدند و من با خوردن اون چشمهامو باز کردم و دیدم پاسدار محمودی یه نگاه بهم کرد و لیوان رو گرفت و رفت . یه کم دراز کشیدم که دوباره با صدای..... اجلووو نظاممممممممم 

به سمت بیرون حرکت کردیم و من مونده بودم چیکار کنم که دیدم پاسدار محمودی اومد به سمت من و گفت تو نمیخاد بیای  

برو استراحت کن...من انگار بهترین خبر عمرمو شنیده باشم داشتم از ذوق میمردم ولی یه دفعه یادم اومد که اگه بخندم و چهره ام شوق و ذوق زده نشون بده دخلمو میاره خودم رو به سمت شکم خم کردمو و اخمهامو تو هم کردمو و گفتم نه حالم خوبه چیزی نیست میام...ناگهان فریاد زد : 

برو تو آسایشگاه نشنیدی چی گفتم... 

به سمت در آسایشگاه برگشتم و درحالیکه فند تو دلم آب شده بود رفتم دراز کشیدم تو آسایشگاه و یه پتوی پشمی و  سیاه ارتشی رو گرفتم و کشیدم روی سرم 

صدای بشین پاشو رو از بیرون میشنیدم و فریاد مربی و ناله گاه گاه بچه هایی که تنبیه میشدند یهو دلم هرید ..نکنه این باعث بشه که از آموزش نمره نیارم و ردم بکنند ..اگه اینجوری بشه دیگه جبهه برو نیستم که هیچ آبروم میره و دیگه نمیتونم سرمو تو محله و پیش بچه محل ها بلند کنم 

اومدم دم در آسایشگاه و دیدم از بچه ها خبری نیست و همه رفتند توی نماز خونه برنامه اون عصر مون کلاس عقیدتی  بود 

توی محوطه رو نگاه کردم دیدم کسی نیست ..مثل برق و باد بسمت نماز خونه حرکت کردم و دومتر مونده به ورودی نماز خونه از پشت  پنجره  اتاق فرماندهی سر پاسدار محمودی رو دیدم که داره نگاهم میکنه و من بدون  اینکه بهش توجه کنم سریع خودمو انداختم تو نماز خونه و .....

رفتم وسط بچه ها نشستم و مربی یه نگاه چپ به من کرد  ولی چیزی نگفت (آخه مربی های عقیدتی یه کم خوبتر و خوش اخلاق تر بودند ) من نشستم و شروع کردم به گوش دادن مطالبی که میگفت بعضی وقت ها و بین درس یه چیزایی میپرسید و من هم همیشه داوطلب بودم که جواب بدم و دستم بالا بود و یکی دوبار هم که دست دیگه ای بالا نبود جواب دادم و درست هم بود و با همون نگاه چپکی تشویقم هم کرد توی آخرهای صحبتش از تحمیلی بودن جنگ برامون حرف زد و گفت تمام دنیا برآن شدند تا ما در این نبرد بازنده بیرون بیایم و هدف اصلی شون هم نابودی انقلاب اسلامی هست با استفاده از تعداد و تعدد کشورهایی که مستقیم و غیر مستقیم از صدام حمایت میکردند استدلال هایی هم آورد که برای همه قابل فهم بود که ما به ناچار وارد جنگ و نزاع شدیم و  چاره ای جز ادامه جنگ تا خروج دشمن از خاک کشور مون و گوشمالی دادن به اونا تا دیگه هوس چنین جسارتی را نداشته باشند نداریم و هرچه به آخر کلاس میرسیدیم در انتخاب راه مون و درستی مسیرش مصمم تر میشدم و تردیدهای کمی که بیشتر ناشی از سختی و مرارت ها بود کم رنگ تر میشد و شناخت مسیر بیشتر میشد

کلاس تموم شد و چون دیگه امیدی به پیدا کردن کفشهام نداشتم از لابلای بچه ها رفتم بیرون و توی محوطه روی یه سنگ بزرگ که بصورت تزئینی بین فضای چمن کاری شده بود و رو به دریا نشستم. بازم غروب و اونم غروب دریا ...نمیدونم چرا غروب دریا غم انگیز تر از غروب جاهای دیگه ست؟! 

 شاید چون خورشید قبل رفتنش روی امواج دریا طنازی میکنه ...شاید بخاطر آینه شدن آب دریا و انعکاس خورشید توی آب و بزرگنماییش غمش هم بزرگ ترمیشه و یا شاید ....ولش کن !!!ولی یادمه که هروقت غروب دریا رو میدیدم بی اختیار یاد علی می افتادم ، آخه من و اون خیلی با هم بودیم و خیلی هم کنار دریا می آمدیم یادمه یکبار کنار دریا واسه ی همدیگه عکس هم گرفتیم البته اون عکسمو خراب کرد بلد نبود خوب عکس بندازه

یهو یادش افتادم که الان داره چیکار میکنه؟!! زمین فوتبال یا مسجد یا مشغول تمیز کردن تاکسی باباشه؟!!!دلتنگی از علی شروع شد و به تک تک اعضای خونه رسید مخصوصا داداشام...خورشید پایین و پایینتر اومده بود ولی هنوز دست امواج بهش نمیرسید ...اه چقدر فشنگه ؟!!!دوتا خورشید یکی داخل آب و یکی اون بالا تو آسمون !!!پایینه انگار داره تو آب غرق میشه و هی تلو تلو میخوره و انگار دلش میخواد دست خورشید تو آسمون رو بگیره و نجات پیدا کنه ولی هرچی میگذره خورشید آسمون پاییین تر میاد و این خورشید تو آسمونه که داره غرق میشه و هی میخاد خودشو بکشه بالا ولی نمیتونه بالاخره دلشو به دریا میزنه اولین بوسه دو خورشید به هم که در اصل بوسه خورشید و دریاست زیباترین لحظه ی غروبه...آسمون هم با دیدن این صحنه از خجالت سرخ میشه  

هرجی از این صحنه رویایی میگذره خورشید توی امواج دریا غرق و غرقتر میشه ، نیمی از خورشید توی آبه و مثل هرچی که توی آبه ، از بیرون کوچیکتر نشون میده انگار نیمه ی توی آبش آب رفته و کوچیک شده دیگه خورسید داره سنگین و سنگین تر میشه و فرو میره توی آب ...یه کمی که گذشت دیگه روی خجل آسمون مونده . امواج پرتلاطم دریا هم انگار داره برای خورشید دست تکون میده ...خورشید دیگه رفت .

آبی آسمان که بنفش شده بود کم کم داره تیره و تار میشه و یه کم بالاتر اولین چشمک ستاره رو میشه دید که نثار زمینیان میکنه تا شوخ طبی شب را به رخ بکشه

دلم گرفت و میرفت تا بغض کنم که صدای خوش نوای قرآن عبداباسط که از بلندگو پخش میشد انگار مرهمی بود برای همه ی بیقراری های دل و تنگی اون...بسم الله الرحمن الرحیم....اذا الشمس کورت....

واقعا صوت خوش و لحن خوب یکی از بهترین محبت های خدا به انسانهاست که نصیب هرکی نمیشه....رفتم به سمت آسایشگاه و دمپایی رو پوشیدم و بسمت وضو و نمازخونه راه افتادم . نماز های اون روزها یه حس و حال دیگه ای داشت . هرچند وقتی توی صف نماز جماعت وای می ایستادیم به دلیل فعالیت زیاد و نبود حمام و دوش مناسب و کافی ،بوی عرق بدن ها یه کم بیشتر از معمول بود ولی اصلا آزار دهنده نبود ...نماز را خوندیم و بعد از نماز دعای توسل برای پیروزی رزمندگان جزو برنامه اون شب مون بود یکی از خوبی های اونجا همین دعاها بود که میتونستی راحت اشک بریزی و کسی ازت علتش رو نپرسه ...شاید بخاطر دلتنگی ها زود اشک ها سرازیر میشد و یا شاید بخاطر انتخاب مسیری که شاید به مرگ ختم میشد سعی میکردیم خودمون رو و پندار و رفتار مون را به نیکی سوق بدیم و از کردار بدی که کرده بودیم و پندار بدتری که در سر میپروراندیم دوری میجستیم و پشیمان بودیم بهرحال اوقات دعا زمانی بود که همه اینها جلوی چشم مان نقش می بست و .....

بعداز دعا به سمت آسایشگاه راه افتادم و لحظاتی بعد بسمت غذاخوری به راه افتادم...شام آنشب سیب زمینی سرخ کرده و دوتا کتلت بود که خیلی چسبید

بعداز خوردن شام بین چندتا از بچه های قدبلند (هرچند همه از من قدبلندتر بودند) از درب خروچی سالن رفتم بیرون و به سمت آسایشگاه راه افتادم سریع سرجام توی آسایشگاه قرار گرفتم و پتو رو سرم کشیدم و تو فکر این بودم که امروز هم تموم شد و خواستم بگم که بخیر گذشت که ناگهان درد و سوزش پشت پام منصرفم کرد !!!توی فکر یه راه حل بودم تا فردا رو چیکار کنم و بدون کفش چطوری تمرین ها و تنبیه ها که احتمالش برای من از هرکس دیگه ای بیشتر بود را پشت سر بگذارم که نمیدونم کی خوابم برد.....نیمه های شب خواب دیدم توی خونه ام و مادرم اومده و داره با پمادی که معمولا خودش درست میکرد پامو ماساژ میده و من هم هی براش ناز میکنم و اونم هی پامو دست میکشه و میبوسه یکدفعه دستش به کف پام خورد و قلقلکم اومد و بیدار شدم نمیدونم بیدار شدم یا هنوز خواب بودم که قیافه پاسدار محمودی را که سریع برگشت و از درب آسایشگاه داشت در میرفت را دیدم گفتم ای بابا !!اینجا هم ولم نمیکنه