پرونده ها در حال تموم شدن بود ولی خبری نشد حالا دیگه بی محابا پاهام سست شد و به زور میتونستم سرپا بایستم تموم حواسم به چندتا پرونده باقیمانده بود و متوجه نشدم که از قد و هیکل معمولی خودم هم دیگه کوچیکتر شده بودم نمیدونم یکی مونده به آخر یا آخرین پرونده بود که گفت:حمیدرضا حیدری فرزند رمضان منم با خوشحالی و دستپاچگی گفتم حاضر و همه خندیدند چون باید میگفتم :الله....
تازه متوجه شدم که باید خودمو صاف کنم و یه کم روی سرپنجه بلند شدم و در حالیکه به زمین چشم دوخته بودم و با گامهای حساب شده و متمایل به سمت گروه قویتر ها راه افتادم که مسئول اعزام نیرو یه نگاهی به من و بعدشم به پاهام کرد و با چشمش بهم فهماند که باید برم تو صف کوچولو ها.
من رفتم و آخرهای صف وایستادم و از خوشحالی و ذوق زیاد بیخود میخندیدم طوریکه توجه خیلی ها رو جلب کردم و اونا هم میخندیدند ...من فکر میکردم اونا بخاطر موفقیت من که تونستم اعزام بشم میخندند ولی فکر کنم اونا با یه منظور دیگه ای میخندیدند!!!!
اصلا فکرشو نمیکردم که اسممو خوندند همش میگفتم دارم خواب میبینم و برای بیدار شدنم خواستم یه چک بزنم توی گوشم که با اون همه چشم که تاحالاش هم از خنده هام مشکوک شده بودند با دیدن اینکار دیگه حدس شون به یقین بدل میشد برای همین یواشکی دستم رو بردم توی جیب شلوارم و از ساق پام یه نیشگون بزرگ گرفتم و نزدیک بود دادم بلند شه که تازه فهمیدم که بیدارم ...
بعدازخوندن اسمها ماهارو به خط کردند و با چندتا دستور خشک نظامی و بشین و پاشو شروع تفاوت نظام و خونه ننه رو برامون با زبون بی زبونی شرح دادن
بعدش آزادباش دادند ...خانواده هایی که هنوز به بدرقه بچه ها شون ادامه داده بودند و اومده بودند شروع کردند به بوسیدن و نوازش و گریه و خیلی ها هم اشکهای پنهان و لبخندهای خیس و خداحافظی
بعداز دقایقی دوباره بخط کردند و از جلو نظام و خبردار ....مینی بوس ها بیرون درب بسیج آماده شدند و مارا سوار مینی بوسها کردند و یواش یواش راه افتادیم از خیابونهای اطراف بسیج گذشتیم و به فلکه (میدان 17 شهریور ) رسیدیم و به سمت گلزار شهدا و ادامه راه به سمت محمودآباد....
از خیابونها که میگذشتیم مردم را درحال امور روزانه و جاری میدیدیم انگار ما داریم میریم و این مردم ند که جا موندن و حتی بعضی وقتها احساس میکردم مردم با اینکه به جلو گام برمیدارند ولی دارند به عقب میرن!!!
به وسطهای جاده محموآباد(بلوار طالب آملی) رسیدیم بچه ها شروع کردند به گمانه زنی که بعله ما را دارند میبرند پادگان آموزشی منجیل
من که تا حالا از سی سنگان جلوتر نرفته بودم از بغل دستیم پرسیدم خیلی دوره؟!!
اونم جواب داد: نمیدونم
از کمربندی گذشتیم و دیگه از شهر خبری نبود و دوطرف زمینهای کشاورزی که بعضی ها شخم اول شده بودند و مربع های کوچک سیاهی شده بودند در یک بوم زرد طلایی منظره قشنگی شده بود مخصوصا سمت چپ جاده که انتهاش جنگل بود
توی همین اوضاع و از خوشحالی اعزام یاد خونه که امشب وقتی ببینند من برنگشتم و متوجه بشوند من بالاخره اعزام شدم چی میشه و دیگه از لبخندهای ملیح که با چاشنی دماغ سوختگی که به من تحویل میشد خبری نمی بود و تازه اونا بودند که دماغشون میسوخت و ازین موفقیت میرفت قند تو دلم آب شه که یهو یه حس عجیب دلتنگی اومد سراغم و نزدیک بود چشمای لامصب کار دستم بده و اشک آبرومو ببره که سرمو برگردوندم به سمت شیشه مینی بوس که یه کم بخارگرفته بود و شروع کردم با انگشتام به خطاطی روی شیشه ، الکی!!!
از بین نوشته های روی شیشه میشد خونه های اول شهر محمودآبادرو دید که فاصله خیلی کمی با شهرمون داشت و اونموقع هنوز خیلی از اداراتش تو آمل بود و این شهر جزی از آمل بود...سروصدای بچه ها و شوخی هاشون قطع نمیشد و به اول شهر محمودآباد رسیدیم و از پل گذشتیم و 100متری رفتیم به سینما که سمت راست مون بود رسیدیم من قبلا یکی دوبار رفته بودم و فیلم دیده بودم بعداز 100متر دیگه به سه راه رسیدیم و به سمت چپ حرکت کردیم و دیگه بچه ها مطمئن شدند که میریم منجیل .
200متر دیگه که رفتیم و از یه پل دیگه گذشتیم دیگه سمت راست مون دریا بود و ساحل .
و سمت چپ مون هم دشت زرد با پازل های کوچک مربعی سیاه و قهوه ای سوخته ای بود که در افق نه چندان دوردست به جنگل رنگارنگ ختم میشد
از شیشه جلوی مینی بوس که نگاه میکردم ،آبی بیکران دریا بود که به آسمان میرسید و خاکستری پهن ساحل که با خاکستری باریک و پررنگ جاده همخوانی داشت و نوار سفید و گاها منقطع وسط راه بود که بوم زیبای نقاش یگانه را نصف میکرد و به سمت چپ که متمایل میشد پرتوهای زرین و مایل خورسید آخرین روزهای خزان بر روی ساقه های برجای مانده از شالیزار میتابید تا این لاشه های برنج زرین را روح بدمد و در امتداد آن جنگلی که همچنان رنگ غالبش سبز بود و پاییز یادگاریش را چون رنگین کمان بر دامنش نقش انداخت ...سبز و زرد ونارنجی و قرمز و....آبی دریا ....این همه زیبایی!!!!!
این همه زیبایی و این هوای لطیف و این دریای آرام و این آسمان آبی آبی و دلتنگی زودرس و ادامه ی راه داشت ته دلمو خالی میکرد ولی با نهیبی به خودم سعی کردم ذهنم را منحرف سازم و حواسم را به دوستان همراه جمع کنم که دیدم خیلی از چشم ها همچنان به کرانه ها دوخته
در تلاطم دریای طوفانی افکارم درحال غرق شدن بودم که متوجه شدم سرعت مینی بوس کم و کمتر شد و از سمت راست جاده بیرون خزید و جلوی یک درب آهنین بزرگ و بلند ایستاد سمت چپ درب آهنین یه زنگوله خیلی خیلی بزرگ قرار داشت که خوب نگاهش کردم دیدم منبع آبه و یه نگهبان با اسلحه ایستاده و بالای درب هم نوشته شده
"پادگان آموزشی عیسی بن مریم"
