روزهای خوب خوب خوب 14
...هرچند از سمتی میومد که پام کفش بود ولی اصلا امیدی نداشتم که بتونم از چنگش در برم.......تنها برگ برنده من تاریکی هوا بود و از سمتی که میومد نور چراق درست از مقابلش میتابید
سرم صاف و بالا بود،سینه ام رو هم پر باد کرده بودم و دادم جلو ولی چشمهام را تا اونجا که جا داشت به سمتش برگردوندم تا ببینمش ولی بخاری که از نفس های همرزمان توی صف بیرون میومد نمیزاشت تا دقیقا ببینمش...
پای برهنه ام رو پشت پای کفش دارم طوری قایم کردم تا در زاویه دیدش قرار نگیره و هرچند اون آروم جلو میومد ولی من هم یواش یواش پام رو در سایه دیدش به سمت جلو حرکت میدادم تقریبا داشت از کنار صف ما رد میشد که ناگهان ایستاد و احساس کردم داره به پاهام نگاه میکنه ولی چاره ای نبود باید به حقه ام ادامه میدادم و حسم میگفت نگران نباشم ...به هر حال از ما رد شد و دیگه نمیدونم چی از صف پشتی دید..ولی چیزی نگفت دوباره یه دستور نظامی داد"بشن"..."بپا"..
باز هم ادامه داد تا حدودا 20 بیست و پنج حرکت...بعدش اومد جلو و به همه دستور داد تا بخوابند رو زمین و دستور داد سینه خیز بریم...
سینه خیز رفتن همینجوریش هم سخت بود و دخل آدمو می آورد چه رسد با پای برهنه....همون گامهای اول سوزش شدیدی در پشت پای برهنه ام احساس کردم ولی نباید از بقیه عقب می افتادم ...با هر جون کندنی بود رفتم و تقریبا از صف مون عقب نیفتادم ولی درد شدید پا امونم رو بریده بود...احساس میکردم انگشتان پام داره یکی یکی کنده میشه و میفته....کم کم پام از درد سر شده بود
صدای تیراندازی مربی رو پشت سرمون میشنیدم هرچند دور بود ولی احساس میکردم داره به پاهام نگاه میکنه...ولی جرات نداشتم سرم رو برگردونم و ببینم کجاست...روی پوست پام احساس گرمی می کردم و حس میکردم روی اسفالت خونم داره میریزه و الانه که مربی ببینه و بیاد به سمت من برای همین هر چند متر یه بار پام رو به شلوار پشت پای مقابلم میکشیدم تا خونش نریزه رو زمین
از آسفالت گذشتیم و به ساحل رسیدیم نرمی ماسه ساحلی انگار پر قو بود برام ،
انگار جان تازه ای گرفتم و گفتم حالا دیگه میشه راحت بقیه حرکات رو انجام دادچندمتری که رفتیم صدای مربی بلند شد "بپا" ...بلند شدیم و من در اولین فرصت به پام نگاه کردم تا ببینم انگشتام سرجاشه یا نه !!! خدارو شکر همه سرجاشون بودند و پام کاملا قرمز شده بود و میسوخت
شروع کردیم به نظام گرفتن و بعداز مرتب شدن دوباره فریاد زد " بدو ...1...2.....3.."" یک ...دو....سه" بدددددوووو رزمنده!!!!
ادامه داد و موقع "بدو رو "پام که کفش داشت رو ماسه میموند و پای برهنه ام فرو میرفت و سوزش پام شدیدتر شد که میشد حدس زد که بخاطر نمک همراه ماسه بود....
هرچه جلوتر میرفتیم خستگی و سوزش ، عدم تعادل بین پای لخت و کفش باعث میشد تا حرکات من پاندولی بشه و کم کم به تلو تلو خوردن شبیه شد ولی از رو نرفتم و ادامه دادم .
اصلا از صف عقب نیفتادم ولی درد شدیدی توی عضلات جلوی پای برهنه و پشت ساق پای کفش احساس میکردم و خدا خدا میکردم زودتر تموم بشه ...هروقت صدای تیراندازی یا صدای شعرهایی که مربی میخوند را میشنیدم سرعتم بیشتر میشد ...
دویدن یکطرف و خوندن شعر یه طرف دیگه ...یه دفعه داد زد : کی خسته هست؟ همه جواب دادند :دشمن
دوباره..کی خسته اس؟...: دشمن...خیلی دلم میخواست بگم : من !!
ادامه داد: بس م ال له ال رح مان الر حیم......اذا جاء نصرالله وال فتح....ورای تا لناس یدخلون ....فی دین الله افواجا....ادامه میدادیم و چنان در اول صبح و همراه با افق طلایی رنگ خورشید از خط ساحلی فریاد میزدیم انگار دشمن همین کنار گوشمونه و داره صدامون رو میشنوه
حس حماسی عجیبی داشتیم ....همه ی بچه ها داشتند مثل شیر میغریدند و فریاد میزدند و همزمان با سرود ما احساس میشد روشنای طلوع مثل نوزادی بزرگ و بزرگتر میشه و صدای مربی که فریاد میزد کی خسته س؟... :دشمن .....هر گام که بر میداشتیم نور روشنای طلوع زرد و زرد و زردتر میشد ...و مربی که میسرود: وال عصر ...وال عصر.... انا ال انسان لفی خسر ....الا ال لذین آمنو ...و عمل و صال حات ... و تواصو بل حق ....و توا صو بال صبر ....و زردی خورشید به نارنجی ملایمی میگرایید و ما همچنان میدویدیم و میخواندیم ...بس م ال له ال رح مان ال رح یم.....اینبار دیگر روشنای زرد نارنجی نیمی از آسمان را تسخیر کرده بود و مرکز نارنجی آن پررنگتر و پررنگتر میشد کم کم نقطه مرکز نارنجی زرد شد و کمی بعد هم هلالی طلایی سربرآورد
و مربی:کی خسته ست؟...: دشمن...
و امواج دریا که چون تازیانه بر رخ خورشید میخورد و خورشید انگار برای رهایی از این تازیانه ها راهی جز سر برافراشتن نداشته باشد با عجله به بالا میخزید..کمی آنطرف تر که رفتیم دیگر خورشید از چنگ دریا گریخته بود و دسته دسته نور زرینش را از افق بر پیشانی مون هدیه میکرد و پیشونی بندی از نور صورتمون رو از موهای به هم ریخته جدا میکرد...
گرمای لذت بخش خورشید نونهال و انعکاس پرتوهای طلایی خورشید بر امواج دریا چنان منظره رویایی را از نقاش گیتی به تصویر کشید که هرگز همتایی برای آن نمیشد تصور کرد...چنان در طلوع رویایی آن صبح زمستانی غرق شدم که نه از درد و سوزش پا خبری بود و نه از مرارت مشق بامدادی خشک نظامی
آنچنان در شوق الوان درخشان و امواج زرین خورشید و ذوق فرارش از تازیانه های بیکران امواج دریا غرق بودم که نفهمیدم کی به پادگان برگشتیم
پادگان و آسفالت خشک و سرد و سخت آن مثل باند فرودگاهی بود که ذهنم را از آسمان به زمین فرو نشاند و با اولین گام بر آسفالت تازه فهمیدم اینجا کجاست و من کیم!!!!
و دوباره درد و سوزش پا شروع شد ولی همچنان ادامه دادم به محل جایگاه رسیدیم و مربی خبردار داد و ما ایستادیم و باز دوباره از همون کنار صف دیدمش که داشت به من نگاه میکرد ...اینبار من حواسم بیشتر به لنگه کفشم که حالا با روشن شدن هوا راحت میشد دیدش بود تا در اولین فرصت فتح ش کنم و از این مصیبت نجات پیدا کنم...آزادباش دادند و من رفتم تا کفشم رو بگیرم که دیدم جناب مربی هم داره به سمت لنگه کفش بیچاره من میره....
...آزادباش دادند و من رفتم تا کفشم رو بگیرم که دیدم جناب مربی هم داره به سمت لنگه کفش بیچاره من میره....
چندقدمی پشت سرشون حرکت کردم ولی انگار راس راستی داشت به سمت لنگه کفشم میرفت و من چندگام دیگه برداشتم ولی احساس میکردم اگه به سمتش برم و متوجه میشه که لنگه کفش مال منه تمام زحمت ها و مشقاتم به هدر میره برای همین یواش راهم رو بسمت روشویی کج کردم و درحالیکه داشتم صورتم رو میشستم با هر بار که آب به صورتم میپاشیدم سرم را به سمت لنگه کفش منحرف میکردم و مربی هم که انگار منتظر صاحب کفش بود دور و برش پرسه میزد و نیم نگاهی به جمع بچه داشت... یه چشم به لنگه کفش داشت و یه چشم به پای بچه ها و گاهی احساس میکردم ظل زده به پای برهنه من!!!!
صورتم رو خیلی طول دادم تا شسته بشه و باز همون دور و برها یه کم پرسه زدم تا از خر شیطون بیاد پایین و من به لنگه کفش بیچاره ام برسم ولی نه دست بردار نبود
همینطور یواشکی و یه لنگه پا بسمت آسایشگاه رفتم و موندم تا کسی بیاد شاید کفش اضافی داشته باشند و منو نجات بدهند ولی کسی نیومد تازه یادم اومد که همه برای صبحانه رفتند و من جاموندم از در آسایشگاه بیرون اومدم و یه نگاه به محل انهدام لنگه کفش انداختم و از مربی خبری نبود و خوشحال رفتم به لنگه کفش برسم ولی تا از پشت فنس انبوه شمشاد که مثل دیواری بین راهروی کنار آسایشگاه و محوطه بود بیرون امدم متوجه شدم از لنگه کفش خبری نیست و سریع به پشت شمشاد ها خزیدم و خوب نگاه کردم دیدم نه واقعا کفشم نیست از همون پشت شمشاد ها به سمت غذاخوری راه افتادم و ناگهان فکری به ذهنم رسید به بهانه سفت کردن کمربندم اون رو باز کردم و کمربند رو شل شل تا حدی که شلوارم نیفته بستم و شلوارم رو تا آنجا که جا داشت پایین آوردم (تقریبا روی مچ پا مو تا نزدیکی شست پوشونده بود که هیچ از پشت سر هم زمین رو جارو میزد) راه افتادم
به درب غذا خوری که رسیدم یکی از پاسداران ایستاده بود و من یطوری کجکی و پاورچین از کنارش رد شدم و برای اینکه شک نکنه سرم رو پایین انداختم و یه سلام مظلومانه ای کردم و با ظرف غذا رد شدم
صبحونه تخم مرغ آب پز بود و چای که خیلی چسبید ولی هر وقت فکر بازگشت و به خط شدن دوباره به ذهنم میرسید لقمه تو دهنم می ماسید و انگار زهر هلاهل میشد و پایین نمی رفت ...صبحانه تموم شد و من به سمت در رفتم ولی برای امنیت بیشتر صبر کردم تا وقتی که یک گروه چندنفره داشتند رد میشدند و من از لابلای جمعیت و قاطی اونا با موفقیت رد شدم و سریع از همون مسیر اومدنی رو برگشتم و رسیدم آسایشگاه تا چاره ای بکنم
چندنفری اونجا بودند و ازشون درخواست کفش اضافی کردم اولش کسی کفشی نداد شایدم نداشت ولی بعدش که ماجرای منو شنیدند یکی از بچه ها دلش به حالم سوخت و یه کفش آورد که خیلی خیلی برام بزرگ بود ولی چاره ای نداشتم و باید هر جوری شده میپوشیدم تا بتونم به لنگه کفش خودم برسم
اولش اندازه ش کردم و دیدم خیلی بزرگه و اصلا نمیشه کاریش کرد و تا میتونستم بند کفش رو تنگ کردم تا جاییکه لبه هاش رو هم قرار گرفت ولی باز نشد پامو در آوردم و هرچی جوراب داشتم پوشیدم بازم نه...!!!!
درش آوردم و نا امید شدم ولی یکی از بچه ها از کنار لبه تحتانی دوشک تختش دوتا تیکه ابر درآورد و چپوند جلوی کفش و گفت حالا بپوش
پوشیدم و یه کم بهتر شد ولی چنان مسخره شده بود که دور و بری هام داشتند از خنده میترکیدند ولی چاره ای نبود باید ادامه میدادم و این تنها راه ممکن بود
توی همین گیر و دار و اظهار نظرهای دلسوزانه و مبتکرانه دوستان بودیم و ترکیدن هر از چندگاه بمب خنده دوستان که اصلا متوجه نشدیم که بیرون چه خبره که ناگهان صدای تیراندازی درست جلوی درب آسایشگاه ما را به خودمون آورد و همه به سمت محوطه حرکت کردیم
من تا از درب آسایشگاه بیرون رفتم احساس کردم کفشم داره از پام پرواز میکنه ولی هر طوری بود کنترلش کردم تا در نره و این "ی پا دو پا "شدن باعث شد نفر پشت سری به پاشنه پای دیگم لگد کنه چشم تون روز بد نبینه کفشم از پا در اومد و من با سینه نقش زمین شدم و با عجله خودمو جمع کردم و با پایی که کفش داشتم خواستم بلند بشم که پام داخل کفش سر خورد و دوباره با کله خوردم زمین ....و این یه لنگه هم از عقب پرت شد و من رو زمین نشستم و دیگه مستاصل شدم و گفتم حالا دیگه کارم تمومه...و دیگه باید تسلیم بشم ولی مربی انگار از هیچی خبر نداره اومد و زیر گوشم شروع کرد به تیراندازی و گفت :...بجنب مگه صدای از جلو نظامو نمیشنوی من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دوتا لنگه کفش رو داخل فنس و انبوه شمشاد ها انداختم و به سمت جایگاه دویدم همه بچه های کناری من به پای برهنه که زیر انبوه جوراب گنده شده بود نگاه میکردند و میخندیدند البته جرات خنده آنچنانی رو نداشتند ولی نیشخند شون حکایت از یه تنبیه قریب الوقوع داشت که انتظار من بدبخت رو میکشید....
"ازجلونظام" تموم شد و خبردار داد و همه جواب دادیم :یامهدی ادرکنی "
فرمانده چندتا بشین و پاشو داد و یه مربی جدید اومد و بعداز کلی بشین و پاشو و آموزش نظام و به چپ چپ و براست راست و.....ما را قدم آهسته بسمت نماز خونه برد و من از وسط جمعیت سریع رفتم داخل و ابتدای ورودی دنبال لنگه کفشم گشتم و هرجا که میشد رو گشتم ولی توی گامهای عجولانه بچه ها چیزی پیدا نبود یه کم دیگه گشتم ولی نه!!....خبری نبود بچه ها همه تو سالن بخط شده بودند و من هنوز توی کفش ها دنبال گم شده ام میگشتم و اصلا حواسم نبود دوروبرم چه خبره که صدای تیر بیخ گوشم منو به خود آورد و اونطرف تر پاسدار محمودی مربی بدنسازی (همون صبحیه ) رو دیدم که با نگاهی خاص که مخلوطی از تهدید و غیظ و هشدار بود داشت منو می پایید و من سریع و الکی یه جفت از کفش بچه ها رو از روی زمین برداشتم و انگار که کفش خودمه گذاشتم تو قفسه و سریع رفتم وایستادم تو صف......
اسیر شماره 11791...ما را در سایت اسیر شماره 11791 دنبال میکنید
برچسب: رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها, نویسنده: بازدید: 190